نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

لالایی

عزیز دلم اینم لالایی بچگی های مامانی که تا بهش گوش میداد زود خوابش می برد : گنجشک لالا ..... سنجاب لالا ..... آمد دوباره ..... مهتاب لالا ..... لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی..... لالالالایی گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی ..... لالالالایی جنگل لالالا برکه لالالا شب بر همه خوش تا صبح فردا لالالالایی ..... لالالالایی لالالالایی ..... لالالالایی.   ...
30 مرداد 1393

شعر بچگی های بابایی

توپ سفیدم ، قشنگی و نازی، حالا من می خوام ، برم به بازی بازی چه خوبه ، با بچه های خوب بازی می کنم ، با یه دونه توپ چون پرت می کنم ، توپ سفیدم را از جا میپره ، میره تو هوا قل قل میخوره ، تو زمین ورزش یک و دو و سه ، چهار و پنج و شش. ...
29 مرداد 1393

شعر بچگی های مامانی

عروسک قشنگ من ، قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل ، آبی خوابیده یه روز مامان رفته بازار ، اونو خریده قشنگتر از عروسکم ، هیچ کس ندیده عروسک من ، چشماتو وا کن وقتی که شب شد ، اونوقت لالا کن عروسک قشنگ من ، قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل ، آبی خوابیده. ...
29 مرداد 1393

مادرت

خوب من ..... نام تو مرا همیشه مست می کند ..... بهتر از شراب ..... بهتر از تمام شعرهای ناب ..... نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی ست ..... من تو را به خلوت خدایی خیال خود ، " بهترین بهترین " من خطاب می کنم ..... بهترین بهترین من ..... ...
29 مرداد 1393

پدرت

پدر تکیه گاهی ست که بهشت زیر پایش نیست اما به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه مشکلات به تو لبخند بزند تا تو دلگرم شوی ..... اگر بدانی ..... چه کسی کشتی زندگی را از میان موجهای سهمگین روزگار ، به ساحل آرام رویاهایت رسانده است پدرت را می پرستیدی. ...
29 مرداد 1393

انتظار

یادت باشد   من اینجا ، کنار همین رویاهای زودگذر به انتظار آمدن تو خط های سفید جاده را می شمارم .....!!!!! ...
28 مرداد 1393

رحمت خدا

آموخته ام که خدا عشق است و عشق تنها خداست آموخته ام که وقتی ناامید می شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار می کشد دوباره به رحمت او امیدوار شوم آموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خدا برایم بهترش را در نظر گرفته آموخته ام که زندگی دشوار است ولی من از او سخت ترم!!     ...
28 مرداد 1393

احساس

می نویسم ..... می نویسم از تو برای تو و دور از تو ..... بدون هراس از خوانده شدن ..... بگذار همه بدانند .....   می نویسم برای تو ..... برای تویی که بودنت را ..... نه چشمانم می بیند ..... و نه گوشهایم می شنود ..... و نه دستانم لمس می کند .....   تنها با شعفی صادقانه ..... با دلم احساست می کنم .....!!!!! ...
28 مرداد 1393